پاک کن
اگه سرنوشت آدم رو با مداد مينوشتن
ميشد با يه پاککن پليکان گنده
پاکش کرد
اگه سرنوشت آدم رو با مداد مينوشتن
ميشد با يه پاککن پليکان گنده
پاکش کرد
اينجا بوي کلاس نقاشيم رو ميده
کلاس نقاشي٬ توي يه زير زمين
با اون خانومه که همش ميخنديد و به من ميگفت عزيزم٬ عزيزم...
يادمه من و سارا يه ملحفه پهن ميکرديم تو حياط و از رو کتابهاي کانون که هر ماه پستچي يه بستهي گنده از اونها رو ميآورد نقاشي ميکشيديم. نقاشي با برگ، نقاشي با سنگ... با همه چي نقاشي ميکشيديم. نقاشي زندگي ما بود...
تا اين که سر و کلهي خانومه پيدا شد
من و سارا خواستيم بريم پيش خانومه تا نقاشيمون خوب خوب شه
اما باباي سارا نذاشت
مامان من هم از خانومه خوشش نمياومد. به خانومه هم ميگفت. ميگفت شما با اين زبونتون بچهها رو ميکشونين اينجا.
من از زير ميز، روپوش مامان رو ميکشيدم و ميگفتم مامان تو رو خدا، تو رو خدا...
خانومه رو خيلي دوست داشتم
اولش دوست داشتم
اما بعدش...
خانومه ميگفت رنگهاي اصلي سهتا هستن: زرد، قرمز، ...
اون يکي چي بود؟
يادم نمياد
هيچي يادم نمياد
نميدونم چي شد از خانومه متنفر شدم. از نقاشي هم
مداد رنگيهامو اندختم ته کمد تا يادم نياد که يه روزي خانومه بود، نقاشي بود
يه روزي که من عاشق نقاشي بودم...
مهمترين چيز اين است که انسان باقی بمانيم...


گرمای وجودتان را عشق است
جناب آستين کوتاه!
نيمه شبی ديگر
در جست و جوی يک رويا
غلت میزنم
غلت میزنم
گيج سردرد
مست سفيدی
غلت میزنم
غلت میزنم
طرحی از بخار
ريزشی دلپذير
غلت میزنم
غلت میزنم
پارهای از سکوت
نجوای هقهق
غلت میزنم
غلت میزنم
تنهايی
رنجه میدارد درخت را
برف را خيال بازی گرفته است
کوبتامان تارو
من: فيلم دوست داري؟
اون: اوهوم
من: چه جور فيلمي؟ کارتون؟ کمدي؟ چارخونه دوس داري؟
اون: نه! من عاشق فيلم هاي ترسناکم!
من: آهان! فيلم ترسناک! گفتي چند سالت بود؟
اون: 10 سال
من: حالا چه فيلم ترسناکي ديدي؟
اون: يه فيلمي که اسمش بود چيز! آهان! جن گير!!!
من: با کي ديدي؟! تنها که نديدي؟
اون: نه! يه روزي دوستم بهم گفت فيلم ترسناک دوست داري؟ منم گفتم آره. بعد بهم گفت يه روز بيا خونمون با هم يه فيلم توپ ببينيم! منم رفتم و دو تايي ديديم! البته خيلي هم ترسناک نبود!
من: مامان و بابات ميدونستن؟
اون: نچ!
من: ...!
چشاتو وا ميکني و ميبيني توي جمعي نشستي که يه روزي تکتکشون دوستاي صميميت بودن... پر از شور بودين... پر از حرفهاي در گوشي... زندگيت به زندگي اونا بسته بود... يه لحظه همهي لحظههاي با هم بودنتون از جلوي چشات رد میشن و ميرن و تو يه آه بلند ميکشي...
امروز انگار همهمون بزرگ شديم... عوض شديم... اينو میشه از تو نگاههامون فهميد... از حرفامون که ديگه شبيه هم نيست و بعضي وقتا سکوت بزرگترين حرف بين ماهاست!
خب دلم ميگيره! دلم حق داره بگيره! من دلم اين بزرگ شدن لعنتي رو نميخواست... من دلم حرفهاي بزرگونه نميخواست... هنوزم عشق ميکنم که ريسه برم واسه ترک ديوار... واسه شلوار کوتاه خانم ق... هيس هيس هاي آقاي ف و همهي مسخرهبازيهاي اون موقعهامون... دلم ميخواد وسط خندههامون بزنيم زير گريه و دلمون واسه هم تنگ بشه...
من دلم دوستاي کوچيکم رو ميخواد نه اين خانمهاي بزرگ باشخصيت که راجع به ميل پرده و روشهاي مدرن چين چين زدن و عروسي کردن و عروسي نکردن حرف ميزنن!
من دلم گرفته و دلش ميخواد که بگيره و هيچجوري هم خوب نميشه!