اين­جا بوي کلاس نقاشيم رو ميده

کلاس نقاشي٬ توي يه زير زمين

با اون خانومه که همش مي­خنديد و به من مي­گفت عزيزم٬ عزيزم...

 

يادمه من و سارا يه ملحفه پهن مي­کرديم تو حياط و از رو کتاب­هاي کانون که هر ماه پستچي يه بسته­ي گنده از اون­ها رو مي­آورد نقاشي مي­کشيديم. نقاشي با برگ، نقاشي با سنگ... با همه چي نقاشي مي­کشيديم. نقاشي زندگي ما بود...

 

تا اين که سر و کله­ي خانومه پيدا شد

من و سارا خواستيم بريم پيش خانومه تا نقاشيمون خوب خوب شه

 

اما باباي سارا نذاشت

مامان من هم از خانومه خوشش نمي­اومد. به خانومه هم مي­گفت. مي­گفت شما با اين زبونتون بچه­ها رو مي­کشونين اين­جا.

من از زير ميز، روپوش مامان رو مي­کشيدم و مي­گفتم مامان تو رو خدا، تو رو خدا...

 

خانومه رو خيلي دوست داشتم

اولش دوست داشتم

اما بعدش...

 

خانومه مي­گفت رنگ­هاي اصلي سه­تا هستن: زرد، قرمز، ...

اون يکي چي بود؟

 

يادم نمياد

هيچي يادم نمياد

 

نمي­دونم چي شد از خانومه متنفر شدم. از نقاشي هم

مداد رنگي­هامو اندختم ته کمد تا يادم نياد که يه روزي خانومه بود، نقاشي بود

يه روزي که من عاشق نقاشي بودم...