خانهی پدربزرگم حیاط بزرگی داشت. پر بود از گلهای رنگ و وارنگ و میوههای ترش و شیرین. چه حالی میکردیم من و دختر خالههایم در آن حیاط بزرگ که برای ما از هزار تا پلی استیشن و ویدیو گیم بهتر بود. جایی که جان میداد برای قایم موشک و هر جور شیطنت!
این حیاط بزرگ مال ما بچهها بود و انواع و اقسام جانوران و حشراتی که در آن زندگی میکردند! از
گربه های خوابالو گرفته تا مارمولکهایی که برادرم و پسرخالهام به دمشان نخ میبستند و دنبالشان می کردند!
اما همیشه برای من عجیبترین و مرموزترین موجودات این حیاط مورچهها بودند. آن قدر تعدادشان زیاد بود که هیچ وقت تمام نمیشدند. ساعتها دنبالشان میکردم تا خانهی اصلیشان را پیدا کنم و بعد زمین را میکندم تا به ملکه برسم. ملکهای که بر تخت نشسته بود و چند مورچهی دیگر با پر بادش میزدند و او هی میخورد و میخورد! اما این کنکاشهای گاه و بیگاه من هیچ وقت به نتیجه نرسید و هرگز ملکه را ندیدم! اما هنوز هم باور دارم که جایی در همین نزدیکی، شاید چند متر زیر زمین ملکهای بر تخت پادشاهی نشسته است و همین جور مدام دستور میدهد!