چشاتو وا مي­کني و مي­بيني توي جمعي نشستي که يه روزي تک­تکشون دوستاي صميميت بودن... پر از شور بودين... پر از حرف­هاي در گوشي... زندگي­ت به زندگي اونا بسته بود... يه لحظه همه­ي لحظه­هاي با هم بودنتون از جلوي چشات رد میشن و ميرن و تو يه آه بلند مي­کشي...

 

امروز انگار همه­مون بزرگ شديم... عوض شديم... اينو میشه از تو نگاه­هامون فهميد... از حرفامون که ديگه شبيه هم نيست و بعضي وقتا سکوت بزرگ­ترين حرف بين ماهاست!

خب دلم مي­گيره! دلم حق داره بگيره! من دلم اين بزرگ شدن لعنتي رو نمي­خواست... من دلم حرف­هاي بزرگونه نمي­خواست... هنوزم عشق مي­کنم که ريسه برم واسه ترک ديوار... واسه شلوار کوتاه خانم ق... هيس هيس هاي آقاي ف و همه­ي مسخره­بازي­هاي اون موقع­هامون... دلم مي­خواد وسط خنده­هامون بزنيم زير گريه و دلمون واسه هم تنگ بشه...

من دلم دوستاي کوچيکم رو مي­خواد نه اين خانم­هاي بزرگ باشخصيت که راجع به ميل پرده و روش­هاي مدرن چين چين زدن و عروسي کردن و عروسي نکردن حرف مي­زنن!

من دلم گرفته و دلش مي­خواد که بگيره و هيچ­جوري هم خوب نمي­شه!