pain
من و اون هم بازی بودیم
من و اون با هم بودیم، با یک عالم خاطرهی مشترک
روزهای خوب... روزهای نه چندان خوب... روزهای بد
حالا اون داره نفس های پدرش رو میشمره...
یکی، دو تا، سه تا، رسید به چهار
به همین سختی، یه همین راحتی
میدونم
حس میکنی کتک خوردی
لگد مال شدی
تف کردن تو صورتت
پدر، بزرگه، تکیهگاست، بودنش امیده، زندهگیه...
چی بگم؟
امید؟
زندهگی؟
عشق؟
به همین سادهگی؟
شرمندهی نگاهتم...
+ نوشته شده در جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۸۶ ساعت 15:2 توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی
|