من و اون هم بازی بودیم

 

من و اون با هم بودیم، با یک عالم خاطره­ی مشترک

 

روزهای خوب... روزهای نه چندان خوب... روزهای بد

 

حالا اون داره نفس های پدرش رو میشمره...

 

یکی، دو تا، سه تا، رسید به چهار

 

به همین سختی، یه همین راحتی

 

می­دونم

 

حس می­کنی کتک خوردی

لگد مال شدی

تف کردن تو صورتت

 

پدر، بزرگه، تکیه­گاست، بودنش امیده، زنده­گیه...

 

چی بگم؟

 

امید؟

 

زنده­گی؟

 

عشق؟

 

به همین ساده­گی؟

 

شرمنده­ی نگاهتم...