آن شب را خوب به خاطر دارم
چون پرواز که شاعر گفت باید به خاطر سپردش
سپردم
گفتی هی هان اهم!
دیگر کسی چشم به راه هیچ کسی نخواهد بود!
اما گم گشته، ناپیدا، دست نایافتنی
قسم به همین ذهن درهم، که میپرد چون گنجشک که نه، چونان جیرجیرک
تو را من چشم در راهم
تا فردا
و شاید
شاید و فقط شاید
تا روز بعد از فردا!
با یاد تو
کز کردهام بین دو دست
به صدایم بیندیش تا با تو بمانم
حرفی نیست
بیحرفم
پر از سکوت و تنهایی
حرفهایم در گلو خشکیدهاند
تاب و توانم نیست
پای رفتن ندارم
روزی نزدیک
فریاد خواهم کرد
عریانی ذات آدمها را
از هر چه سیاهیست
برای شروعی هزار باره
تا قد کشیدن
انسان شدن و انسان ماندن
انسان زیستن و انسان بوییدن
روزی همین نزدیکیها
فریاد خواهم کرد...
ع مثل عام
خ مثل خاص
ع مثل عق، عنکبوت، عزراییل...
خ مثل خنده از امروز تا فردا، تا پسفردا، تا روزهای بعد و بعدتر و بعدتر و بعدتر...
حرفی نو
طرحی نو
حال و هوای نوام آرزوست!
زنجیر، زنجیر، حلقههای ممتد زنجیر
نگاه درهم تو بر من
کتابی ناتمام
شعری نگفته
زخمه بر گیتار
فریاد بغض در تنگنای حنجره
چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت؟

