تبليغاتX
توت فرنگی های نه چندان وحشی





با رفتنت، چیزی درون من کم شد

             چیزی به اندازه­ی یک رویا

                                    یک خیال

                                    یک خواب خوش

                                    چیزی به اندازه­ی تمام کودکی من و تو


+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 17:26  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


هیچ­وقت فکر نمی­کردم که فیوریت آهنگم از میوز، آهنگی باشه که تا به حال نشنیدم! از دیشب تا به حال مسحور این ترانه و موزیک­ویدیو بی­نظیرش شدم.

 

You could be my unintended choice to live my life extended

You could be the one I’ll always love

 

You could be the one who listens to my deepest inquisitions

You could be the one I’ll always love

 

I’ll be there as soon as I can

But I’m busy mending broken Pieces of the life I had before

 

First there was the one who challenged all my dreams and all my balance

She could never be as good as you

 

You could be my unintended choice to live my life extended

You should be the one I’ll always love

 

I’ll be there as soon as I can

But I’m busy mending broken Pieces of the life I had before

 

I’ll be there as soon as I can

But I’m busy mending broken Pieces of the life I had before

 

Before you

 

Muse

Unintended

Showbiz 2000


+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 14:4  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


سرخی نیمکت پارک

چشمان ناپاک

پیرمرد

شطرنج­باز

کافی اند سیگارت

حرکت به جلو، عقب، راست، چپ

کیش

مات!


+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 9:53  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


دست­ها

دست­های یک هنرمند

دف می­زد

سفال­گری هم می­کرد

 

چشم­ها اما

چشم­های یک قاتل

Are you a witch?


+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 8:59  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


خواستم بگویم

آن­چه را که نباید گفت

یک حرف بد

هیس!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 15:29  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


حالم؟

ملالی نیست جز نزدیکی شما!

می­شود نباشی؟

یا نباشم؟


+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 22:36  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


بوی کباب می­آید

بوی اسپند

خاک است و خاک

این­جا اکسیژن ته کشیده­ست


+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 22:51  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


چرا؟ چه شد؟ دلیلش چه بود؟

رهایمان کنید!

مگر باید همیشه دلیل داشت؟ مگر همه چیز چرایی دارد؟

مگر نمی­شود بی­دلیل زنده­گی کرد؟

خسته­ام از این همه چرا و چگونه و برای چه؟

لعنت به هرچه دلیل و استنباط!

من می­خواهم بی­دلیل زنده­گی کنم! می­خواهم بی­دلیل حرف بزنم!

باید بگویم چرا؟

چون دلم می­خواهد!


+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 10:39  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


بستنی­ات آب شد، سر خورد چکید روی زمین

شوری اشک چشمان نازت، شیرینی اسمارتیز های رنگی را گرفت

کاش دستانم توان داشت تا مادر عزیزت را از پله های آن ون سفید لعنتی پایین می­کشیدم

کاش می­توانستم

کاش می­توانستیم

ما این همه چه تنهاییم...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 15:27  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


داستان، داستان عاشق شدن آدم­هاست. انگار آدم­ها در این زمانه­ی عاشق ­کش بد، هنوز هم دل می­بندند تا یادمان بماند که تا وقتی عشق هست، زنده­گی هم جاری­ست...

 

با آرزوی نفس کشیدن هوای خوش خوشبختی... تا همیشه...


+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 22:46  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


از آن جایی که این جانب به شدت اهل شنیدن انتقادات دوستان و نه فقط شنیدن که عمل به آن ها هستم، نام وبلاگ خود را به توت فرنگی های نه چندان وحشی تغییر دادم!

 

چرا؟

 

اول این که همه ی دوستان با سانس آخر بیچاره و بینوای من مشکل داشتند! به نمونه ای از این اظهار نظرها توجه بفرمایید:

 

آخه اینم شد اسم؟!

حالا چرا آخر؟!

ترا بیگیر باوردی کر!

 

دوم این که ما از روز اول عاشق این توت فرنگی قرمز فرو رفته در مایعی شیری رنگ شدیم! دوستان محترم و گرامی! نویسنده ی این وبلاگ عاشق توت فرنگی است! از این قالب هم خوشش می آید! حالا حالا ها هم قصد تعویض آن را ندارد!

 

چون به قول بعضی از رفقا سانس آخر و این توت فرنگی کاملن بی ارتباط اند، ما تصمیم گرفتیم یکی از آن ها را عوض کنیم، که قرعه به نام سانس آخر بینوا افتاد!

 

توت فرنگی های وحشی اسم یکی از آثار بزرگ سینمای دنیا اینگمار برگمن است که همین هفته ی پیش سعادت دیدنش نصیبمان شد. اما از آن جایی که توت فرنگی ما وحشی نیست، آن را به توت فرنگی های نه چندان وحشی تغییر دادیم! خدا اینگمار عزیز را هم بیامرزد!

 

صلوات!


+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 15:46  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


فکر کن یک دوربین چند میلی­متری همیشه جایی بالای سر تو باشد و همه­ی حرکات و رفتار تو را ثبت کند. آن وقت هر روز صبح پست­چی مهربان زنگ خانه­ات را بزند و نوار وی اچ اسی را تقدیمت کند تا دیروزت را یک بار دیگر مرور کنی! چه حالی خواهی داشت؟ می­ترسی؟ از چه؟ از حرکات و رفتار و حرف­های خودت؟!

 

همه­ی ما شاید به یک دوربین احتیاج داشته باشیم. دوربینی برای دیدن هر آن­چه هر روز و هر شب انجامش می­دهیم. آن وقت شاید بفهمیم که چه­قدر تلخیم یا وقتی دروغ می­گوییم چشمانمان چه شکلی دارد؟ شاید این دوربین٬ وجدان به خواب رفته­ی ما باشد که باید با چند تکان محکم بیدارش کنیم...

 

آیا هنوز هم باید از یک نوار کاست ترسید؟

 

Caché


+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 23:34  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


نمی­دونم های فایو به فارسی چی می­شه! همون بزن قدش خودمونه دیگه؟ نمی­دونم! هیچ وقت، هیچ کدوم از معلمام بهم نگفته بودن بزن قدش! هیچ کدوم! منم انگار تصمیم دارم همه­ی کارای نکرده­ی معلمامو انجام بدم! این جوری شد که وقتی مهدیه و من مداد رنگی 3۶ رنگی­ش رو دو تایی با یه عالمه وسواس چیدیم، دستامو بلند کردم و گفتم کام آن مهدیه! مهدیه هم بوم بوم زد به دستام! آی چسبید! آی چسبید! 


+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 20:33  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


"این یک قانون قدیمی دنیاست، قانونی نامکتوب: هر کسی که چیزی بیشتر دارد، در همان لحظه چیزی هم کمتر دارد...

 

قوانین قدیم  دنیا را می­توان از این رو، و هم ­چنین از آن رو خواند: کسی که چیزی کمتر دارد، در همان لحظه، چیزی هم بیشتر دارد"

 

کریستین بوبن

ابله محله


+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 15:6  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


خجالت کشیدم

آب شدم

آخه تو هم آدمی؟

به اینم می­گن زنده­گی؟

دیوونه­ی الاغ!


+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 22:3  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 






Copyright © 2007 - thelastshow.blogfa.com