تبليغاتX
توت فرنگی های نه چندان وحشی





 

زل زدم تو آینه و با خودم گفتم این کیه؟ این تویی؟ این منم؟ کدوممونیم؟

آهان!

می­دونی... بعضی وقتا هست یکی رو می­بینی و هی نگاه می­کنی، هی نگاه می­کنی. درست وسط همین نگاه کردن­ها با خودت می­گی: دیدمش... دیده بودمش... یه جایی یه وقتی. کی بود؟

اسمش تک زبونته. هی لبخند می­زنی و اون لبخند می­زنه. همین جور لبخند پشت لبخند و بعد تو رودربایستی این که این همون هم­کلاسی مدرسته یا هم­بازی دوران آمادگیت می­پرسی:  ما هم­دیگر رو می­شناسیم؟

حالا من اون جوریم. اما هیچ جوری روم نمی­شه ازت بپرسم که ما هم­دیگر رو می­شناسیم یا نه؟

ما هم­دیگر رو می­شناسیم؟

می­شناسیم؟ نمی­شناسیم؟ نمی­دونم...


+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 21:35  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


من عاشق این گروه فوق العاده­ خوب اسکاتلندیم! کریس مارتین گفته که این گروه الهام بخش اون­ها برای تشکیل کلدپلی بوده!  تا به حال پنج تا آلبوم دادند که آخریشThe Boy With No Name هست که همین سال 20۰۷ بیرون اومد. یک میوزیک ویدیو هم با حضور بن استیلر برای آهنگCloser درست کردند. من سه تا از آهنگ­های آلبوم جدیدشونو پیدا کردم. اگه شما هم چیزی پیدا کردید خبرم کنید!

 

این وبلاگ یه آدم خوش سلیقه است که دو تا از آهنگ­ها رو گذاشته:  کلیک کنید...

 

و اين هم Closer 

Keep waking up, without you here.
Another day another year.
I seek the truth, we set apart
Thinking of a second chance.

And when I see you then I know it will be next to me
And when I need you then I know you will be there with me
Ill never leave you...

Just need to get closer, closer,
Lean on me now,
Lean on me now,
closer, closer,
Lean on me now,
Lean on me now.


+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 20:37  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


دست هایی چه خالی

لب هایی چه خاموش

سایه هایی چه بلند

آدم هایی چه کوتاه


+ نوشته شده در  جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 0:37  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


به یک گوش پاک­کن نیاز داشت.به یک گوش پاک­کن واقعی و کمی بلند.

چند روزی بود که گوش سمت چپش به درستی نمی­شنید. حدس می­زد چیزی درون آن رسوخ کرده باشد. یک جور حشره­ی پرنده­ی آفریقایی که به تازه­گی با گرم شدن هوا به طور دسته­جمعی به دهکده­ی آن­ها مهاجرت کرده بودند.

شاید هم یکی از لوبیاهای آقای «م» خوار و بار فروش محل بود که در گوشش جا خوش کرده بود. درست همان وقتی که دستش را آملی­وار درون کیسه­ی لوبیا­ها فرو کرده بود و گفته بود: چه لوبیاهای تر و تازه­ای.

همان لحظه بود که انگار لوبیاها از سر شوق او را به پایین کشیده بودند. شاید هم کار جاذبه­ی زمین بود که او در کلاس فیزیک به سخره­اش گرفته بود و طفلی جاذبه این طور می­خواست تلافی کند. همان موقع­ها بود که یکی از آن لوبیاهای چاق و چله به درون لاله­ی گوشش پریده بود. البته شاید این­طور بود.

راستی شما یک گوش پاک­کن سراغ ندارید؟ یک گوش پاک­کن واقعی و کمی بلند؟ 


+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 11:23  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 






Copyright © 2007 - thelastshow.blogfa.com