تبليغاتX
توت فرنگی های نه چندان وحشی





یاد زیرزمین به خیر و یاد ترشی­های زن دایی. زن دایی بار آخر که رفت تو را سپرد دست من. گفت که تنهایی و خواست که مراقبت باشم. من هم یکی از آن لبخندهای همیشگی­ام را تحویلش دادم و نمی­دانستم که وقتی برگردد همه­ی ما سیاه­پوش او خواهیم بود. زن دایی که رفت، مادربزرگ هم رفت. مهر و عشق و صفا هم رفت و ما آن قدر تنها شدیم که همدیگر را هم از یاد بردیم. اما حرف­های زن دایی هنوز در گوشم هست که می­گفت تو تنهایی... زن دایی نیست که ببیند ما همه تنهاییم.


+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 20:33  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


بعضی اتفاق­ها خوبند. مثل اتفاق دیدن تو در ساعت پنج عصر!


+ نوشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 1:9  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


نیمه شب است و چشمان من قصد خوابیدن ندارند. این روزها دیگر خبری از رویاهای رنگی گاه و بی گاه من نیست و هرچه هست کابوس است و فراموشی. کمی آن طرف­تر جست و جوی پروست که انگار  می­داند از پس­اش بر نمی­آیم، بدجوری دارد به من لبخند می­زند و من اما به فردا می­اندیشم و به سارا، ماشنکا، سهند، تینا و نگار. شاید فردا روزی باشد برای از نو تازه شدن، قد کشیدن و دوستی و دوستی... و من چشم به راه فردایم.

 

 

Birds flying high
You know how I feel
Sun in the sky
You know how I feel
Reeds driftin' on by
You know how I feel
It's a new dawn
It's a new day
It's a new life
For me
And I'm feeling good

 

Fish in the sea
You know how I feel
River running free
You know how I feel
Blossom in the tree
You know how I feel
It's a new dawn
It's a new day
It's a new life
For me
And I'm feeling good

 

Dragonfly out in the sun you know what I mean, don't you know
Butterflies all havin' fun you know what I mean
Sleep in peace when the day is done
And this old world is a new world
And a bold world
For me

 

Stars when you shine
You know how I feel
Scent of the pine
You know how I feel
Yeah freedom is mine
And I know how I feel
It's a new dawn
It's a new day
It's a new life
For me

 

And I'm feeling good

 

Muse

Feeling Good


+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 12:37  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


این کلمه­ی اصول که مثل مگسی توی کله­ات دارد وزوز می­کند... آخر احمق کدام اصول، فکر نمی­کنی که زمانه­ی اصول­ها به سر آمده؟

 

نازلی

منیرو روانی­پور

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 16:9  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


 

کار ما شاید باید خطر کردن باشد...

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 14:9  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 






Copyright © 2007 - thelastshow.blogfa.com