"آدم را افکارش میسازد؛ تعداد افکار خیلی کمتر از تعداد آدمهاست، در نتیجه همهی آدمهایی که فکر واحدی دارند مثل هماند. از آنجایی که یک اندیشه هیچ چیز مادی ندارد، همهی آدمهایی که تنها به طور مادی آدمی را دوره میکنند که اندیشهای دارد، هیچ تغییری در این اندیشه ایجاد نمیکنند."
مارسل پروست
طرف گرمانت
در جست و جوی زمان از دست رفته
خانهی پدربزرگم حیاط بزرگی داشت. پر بود از گلهای رنگ و وارنگ و میوههای ترش و شیرین. چه حالی میکردیم من و دختر خالههایم در آن حیاط بزرگ که برای ما از هزار تا پلی استیشن و ویدیو گیم بهتر بود. جایی که جان میداد برای قایم موشک و هر جور شیطنت!
این حیاط بزرگ مال ما بچهها بود و انواع و اقسام جانوران و حشراتی که در آن زندگی میکردند! از
گربه های خوابالو گرفته تا مارمولکهایی که برادرم و پسرخالهام به دمشان نخ میبستند و دنبالشان می کردند!
اما همیشه برای من عجیبترین و مرموزترین موجودات این حیاط مورچهها بودند. آن قدر تعدادشان زیاد بود که هیچ وقت تمام نمیشدند. ساعتها دنبالشان میکردم تا خانهی اصلیشان را پیدا کنم و بعد زمین را میکندم تا به ملکه برسم. ملکهای که بر تخت نشسته بود و چند مورچهی دیگر با پر بادش میزدند و او هی میخورد و میخورد! اما این کنکاشهای گاه و بیگاه من هیچ وقت به نتیجه نرسید و هرگز ملکه را ندیدم! اما هنوز هم باور دارم که جایی در همین نزدیکی، شاید چند متر زیر زمین ملکهای بر تخت پادشاهی نشسته است و همین جور مدام دستور میدهد!
"لحظاتی هست که آدم نه میتواند فکر کند نه میتواند احساس کند. پس اگر آدم نه بتواند فکر کند، نه بتواند احساس کند کجاست؟"
ویرجینیا وولف
به سوی فانوس دریایی
وقتی مادر آدم اسکار برده باشه و پدر آدم گرمی، بچهی آدم میشه یه سیب خوشمزه!

هی بیا به خوابم. فکر می کنی من اهمیت می دم؟ اگه می دونستی که چقدر کله شقم به خودت زحمت نمی دادی که از اون دنیا بیای به خواب من. من همینم که هستم. هیچیم عوض نمی شه...
I'm not ready to make nice
I'm not ready to back down
I'm still mad as hell and
I don't have time to go round and round and round
It's too late to make it right
I probably wouldn't if I could
Cause I'm mad as hell
Can't bring myself to do what it is you think I should
Not Ready To Make Nice

