تبليغاتX
توت فرنگی های نه چندان وحشی





 

در امتداد خیابان آکسفورد راه می­رفتند. گِرگ دست در بازوی او داشت که ایستادند.

گرگ گفت: «اینجا همون جاست. فکر کردم چیزهایی که دوست داری را از اینجا می­تونی بخری»

هلن سرش را تکان داد. وقتی به ویترین مغازه نگاه می­کرد، چشمانش پر از اشک شده بود. کلاه تازه سلیقه­ی گرگ بود، نه خودش.

گرگ با دستش نشان داد: « نظرت راجع به اون سیاهه چیه؟ با کت و دامنت هم میاد!»

لبهای هلن تکان خورد. یکی از چیزهای کوچکی که بسیار راجع به گرگ دوست داشت، علاقه­ی صادقانه­ی او به چیزهایی بود که هلن می­پوشید. باعث می­شد که احساس جوانی بکنی. اگر چه می­دانستی که دیگر جوان نیستی.

«آره، آره. باهاش میاد. نمی­یاد؟» هلن از نگاه او دوری می­كرد. چون چیزهای زیادی در چشمان خودش بود که گرگ هرگز نباید می­دید.

آن­ها به داخل فروشگاه رفتند. فروشنده­ای جلو آمد.

هلن مدل کلاهی که در ویترین بود را توضیح داد.

هلن آرزو می­کرد که کاش هرگز به داخل فروشگاه نیامده بودند. اما گرگ اصرار کرده بود. دلش می­خواست چیزی به هلن بدهد. چیزی که آن را هدیه­ی خداحافظی می­نامید.

گرگ حالا یک مرتبه لبخند می­زد، با چشمانی بدون دغدغه و این باعث تعجب هلن شد. از خودش پرسید: وقتی کلاه را از فروشنده گرفت و روی موهای خاکستریش گذاشت، گرگ لبخند زد؟ هلن همیشه سعی می­کرد امروزی رفتار کند و یکی از جلوه­های امروزی بودن این بود که اگر و وقتی که از این جور اتفاق­ها می­افتاد، شجاعانه با آن برخورد کند.

حواسش سر جا آمد. خودش را در آینه­ی کلاه فروشی نه به عنوان کسی در یک لباس خوش دوخت که همچون یک عروس دید. بازوی گرگ را لبخند زنان و بشاش گرفته بود.لااقل می­گفتند که چهره­ی هلن این جوری بود. هرگز نه به این فکر کرده بود و نه اهمیت می­داد. او کاملن به طرز کورکورانه­ای خوشحال بود. 

پنج دقیقه­ی بعد دوباره آنها در آفتاب خیابان بودند. گرگ بعد از نگاه کردن به ساعتش پیشنهاد صرف چای داد.

«من جایی را می­شناسم که تو خوشت میاد.» نوعی هیجان در چشم­های گرگ بود که هلن آن را درک نمی­کرد.

کافه­ای کوچک و بسیار معمولی در اطراف خیابان آکسفورد بود. گرگ برای هر دوشان سفارش داد و برگشت.

هلن دعا دعا می­کرد « خدایا! خواهش می­کنم گریه­ام نیاد. الان نه. تا وقتی که اون با منه گریه­ام نیاد.»

چای رسید. گرگ به سرعت یک فنجان نوشید، برای خودش سیگاری روشن کرد و گفت: « مطمئنی که می­خوای تنها در اون خونه بمونی؟ منظورم اینه که خُب، من راجع به کل این جریانات احساس بدی دارم. اگه فکر می­کنی کاری هست که بتونم انجام بدم...»

یک کار بود که او می­توانست انجام دهد. اما بیان آن یک ضعف جنون آمیز به نظر می­آمد. هلن سرش را تکان داد. دلش نمی­خواست که گرگ متاسف باشد یا عذاب وجدانی داشته باشد. داشتن او برای تمام آن سال­ها فوق­العاده بود.

هلن گفت: « نه واقعن. همه چیز درست خواهد بود.»

اما گرگ هنوز راضی به نظر نمی­رسید.

گرگ گفت: « یک چیز دیگه هست که دوست دارم بگم. قبلن راجع بهش چیزی نگفتم چون می­دونم که خُب، می­دونم که تو چقدر در مورد این جور چیزها حساس هستی.» گرگ لحظه­ای ساکت شد و دوباره در حالی که سعی می­کرد از چشمان هلن دوری کند با عجله ادامه داد: « راجع به پول با بانک به توافق رسیدم...»

رنگ لحظه­ای به گونه­های هلن آمد. نه به خاطر هرگونه غرور کاذب، بلکه به خاطر رفاهی که بدون کمک کس دیگری نمی­توانی تامین کنی. اما...

هلن با شرمنده­گی گفت: « اوه گرگ، تو نمی­بایست...»

گرگ تقریبن با عصبانیت حرف او را نادیده گرفت. « چرا که نه؟ این کاریه که من می­خوام بکنم و سندرا هم موافقه. دیشب داشتیم راجع بهش حرف می­زدیم.» او به اسم آن دختر اشاره کرده بود.

سندرا... ما... چقدر آسان، خیلی خودمانی راجع به آن دختر حرف می­زد. هلن با دردی پیش خودش فکر کرد که دو ماه پیش حتا آن­ها همدیگر را ملاقات نکرده بودند. دو ماه... آیا واقعن همان موقعی بود که برای سفر تجاری به لندن رفته بود؟

هلن آن زمان فهمیده بود، اگرچه گرگ حتا یک کلمه هم نگفته بود اما حتمن هلن بعد از بازگشت او چیزی فهمیده بود. حس غریزی زنانه­اش به او هشدار داده بود که گرگ دیگر فقط متعلق به او نیست. این که دارد با کس دیگری قسمتش می­کند.

یک دختر. جوان، شاداب و دوست داشتنی. چهره­ای که از آن دختر پیش خودش به تصویر کشید، دیوانه­اش کرد. گرگ شغلش را با کار بهتری عوض کرد و برای زندگی به لندن نقل مکان کرد. هلن برای مدت یک ماه او را ندید و هرگز آن دختر را ملاقات نکرد.

سندرا... گرگ گفته بود که او در کار تبلیغات است و بسیار باهوش. اما این برای هلن اهمیتی نداشت. وقتی کسی را با تمام وجود دوست داری، به باهوش بودن فکر نمی­کنی، بلکه به دختر جوان­تر از خودت فکر می­کنی که عشقت را داری به او می­بازی.

آیا سندرا واقعن خوب بود؟ آیا او هم همان قدر که تو برای شاد کردن گرگ تلاش کرده بودی، تلاش خواهد کرد؟

اما سندرا... اسمش خاصیت برنده­گی داشت. نمی­توانستی فکر کنی که دختری با اسمی شبیه به این وجود داشته باشد. چشمان هلن به طرف دختری که با تردید به داخل کافه آمد خیره شد.

دختر برگشت.او زیبا بود. با شرمی شیرین و دوست داشتنی که به دل می­نشست. هلن به او خیره شد، در حالی که تقریبن حواسش نبود که به او خیره شده است. وقتی گرگ را دید که روی پاهایش بلند می­شد، چشمانش از تعجب باز شدند. دختر با عجله به طرف میز آن­ها آمد.

« خُب عزیزم، راحت تونستی این­جا رو پیدا کنی؟ » هلن صدای گرگ را در حالی که به آن دختر لبخند می­زد شنید و بعد گرگ برگشت «یک اتفاق کوچولو. مادر این سندراست. عروس شاد فردا! »

 

پ.ن. خودم ترجمه اش کردم. از اونجایی که مترجم بسیار آماتوری هستم دیگه به بزرگی خودتون ببخشید. انتقادات شما را با آغوش باز پذیراییم

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 11:45  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


تو: آقا با ماشینتون از رو پام رد شدین!

اون: خوب حالا چی کار کنم؟


+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 12:6  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی  | 


 

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل­ها را می­دانم

و حرف لحظه­ها را می­فهمم

نجات­دهنده در گور خفته است

و خاک، خاک پذیرنده

اشارتی است به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.

 

فروغ فرخ­زاد


+ نوشته شده در  جمعه 1 دی1385ساعت 15:1  توسط توت فرنگی های نه چندان وحشی 






Copyright © 2007 - thelastshow.blogfa.com